تبليغاتX
خرمگسنامه
نگاه یک خرمگس به دنیای انسان ها

 

 

چه کسی گفته است که من بنویسم؟

چه کسی؟؟؟؟؟؟؟

بعضی وقتها از خودم می پرسم آیا من بی کار هستم؟ آیا مسخره هستم ؟ آیا دیوانه هستم ؟ و آیا انسان هستم؟

این سوال آخری بدجوری با مخ من بازی می کند. احساس بد انسان شدن تمام وجودم را گرفته. نمی دانم چه اتفاقی درون شاخکهایم افتاده که بدجوری می خوارند.شاید من هم مثل قهرمان رمان مسخ که تبدیل به سوسک شد ، یک روز صبح از خواب بیدار بشوم و ببینم که تبدیل به انسان شده ام! وای که چقدر دردناک است!!!

تصور چنین اتفاقی خیلی درد دارد.یعنی منهم انسان بشوم؟ مثل انسان ها از خواب بیدار بشم ،دست و رویم را بشورم!!! صبحانه بخورم! لباس بپوشم! بروم سر کار!!! کار کنم! دوباره بیام خانه! شام بخورم! ...! بخوابم! بعد دوباره صبح بیدار بشم....

وای ... خدا نیارد آن روز را....

انسان شدن یا انسان بودن کار بسی سخت و مشکل است. مگر می شود انسان باشی ولی آدم نباشی؟ من یک خرمگس هستم با آرمان های متعالی خویش ؛ حال اگر انسان بشوم چه می شوم؟ یک انسان با آرمان؟نمی دانم شاید انسان با آرمان وجود داشته باشد ولی من که تا به حال ندیدم . اگر شما این چنین انسانی را می شناسید لطف کرده و او را به من معرفی کنید.برای راحتی کار شما مشخصات این انسان را می نویسم؛ لطف کنید انسان مورد نظر با تمام مشخصات یکی باشد.

1.      انسان نباشد.

2.      آدم باشد.

3.      عاقل ، بالغ، عادل باشد.

4.      خر نباشد. (در حد یک خرمگس بفهمد )

5.      پیف پاف دستش نگیرد.

6.      به عالم خلقت کِرم نریزد.

7.      خون نریزد.(چون کاره بدیه)

8.      مسخره بازی در نیاورد.

9.      حرف بد نزند.

10. سیگار نکشد.

11. داف نداشته باشد.

12. به موهایش ژل نزند.

13. حرف مادرش را گوش کند.

14. زیادی زر نزند.

15. کتاب خواند.(البته کتابهای خوب)

16. حرف سیاسی نزند.

17. حرف سیاسی می زند، مواظب باشد .

18. در انتخابات شرکت کند.

19. خر و پف نکند.

20. دست تو دماغش نکند.

21. بولوتوث بازی نکند.

22. وبلاگ نداشته باشد.

23. چت نفرماید.

24. جرج بوش نباشد.

25. فقیر و بدبخت و بیچاره نباشد.

26. شغل داشته باشد.

27. کلاس داشته باشد.

28. خوب باشد.

29. عزیز باشد.

30. انسان نباشد.

هر کس چنین آدمی سراغ دارد ما را بی خبر نگذارد.

توجه: مژدگانی هم می دهم.به جون خرمگسم.

+ نوشته شده در  ساعت 14:48  توسط ویز ویزک  | 

چه شاعرانه!

چه رمانتیکانه!

چه قشنگانه!

وای... یکی منو بگیره ... چه حس خوبی!!!

+ نوشته شده در  ساعت 22:46  توسط ویز ویزک  | 

ویزآلود

دیریست که از دولت فخیمه و کریمه بشریت می نالیم و ناله ی ما بسی جان گداز گشتندی. چرا؟

عرض کنم خدمت انور شما مایعنی خودمان که حتما معرف حضورتان هستیم ، در کاغذهایمان(لینک) ،این درد و ناله را ظاهر ساخته ایم. و بنا داریم که باز هم ظاهر بسازیم. اصولا اگر درد را ظاهر نسازیم خیلی بد می شود چون یحتمل است که از جای بدی به بیرون نفوذ بنماید.پس خواهش داریم از محضر شما عزیز خوشگل و قشنگ که درد را در دل نگاه مدارید.خطرناک است.

اما: غرض از مزاحمت بیان صفحه ای از خاطرات دور خویش در مواجهه با آدمیزاد است. بخوانید حتی اگر آدم هستید، مفید است ،خوب است.بخوانید.

اما خاطره:

یکروز نه، یک شب هم نه  در یک بعداز ظهر بارانی و خیس ما یعنی خومان یا به عبارتی اینجانب از دست خیسیت باران پرواز کنان و ویزویز کنان به درون خانه ای گرم  فرار نمودیم.و ای کاش اینچنین نمی کردیم.

به پشت پنجره خانه فرود امدیم. خسته شده بودیم ، ویزویزهایم به شماره افتاده بود. به داخل خانه نظری انداختیم،خبری نبود. طبق معمول بنابر عادت زشت انسان ها همه چیز تمیز و مرتب سر جای خودش قرار گرفته بود و سطوح فقط برق بود که می زدند.اعصاب کوچکمان ریخت به هم. تحمل دیدن چنین صحنه ای را نداشتیم و در ذهن کوچکمان (ولی بزرگمان) هیچ وقت نمی توانستیم این مساله را حل بنماییم.  این سوال من را اذیت می نمود که مگر انسان ها چه فرقی با ما دارند؟ چرا اینقدر به خودشان می رسند؟ چرا فکر می کنند که از دماغ فیل افتادند؟ چرا اینقدرکلاس آدم بودن می گذارن؟ ما که خودمان دیده ایم چه کار ها که نمی کنند! این انسانها فکر می کنند که خیلی آدمدند!  یکی نیست بگوید ای انسان آخر تو هم شدی آدم؟؟؟؟؟؟؟

در همین فکر و خیال ها بودیم که ناگهان ظاهر یک انسان چاق آلود با کله ای براق در روبرو ظاهر شد و ما حسابی که نه خیلی ترسیدیم . آن انسان دو پای چاق ذل زده بود به قد و بالایمان و هی مارا می نگریست .هول شدیم و با تمام توان به آسمان پریدیم و به جایی که به سوی عقب فرار بنماییم با سر به طرف شیشه ای رفتیم که روبرویمان بود. خدا می داند که بر ما در آن لحظات چه گذشت ! دور خویشتن هی تابیدیم و باز به سوی شیشه رهسپار گشتیم ، خلاصه مَلاجمان به تو حلقمان سفری کرد.

اتفاق بد در اینجا افتاد ؛ یکدفعه پنجره چوبین باز شد و دستی گرم وتپل ما را در میان هوا قاپید. الفاتحه را در دلمان خواندیم و غصه میل کردیم ، منتظر بودیم  هم بخوریم و آش و لاش رها بشویم ولی عجبا که اینچنین نشد.  مقداری سَکته نمودیم . هر چه ناسزا در عالم مگسیت بود به عالم انسانیت دادیم و هر چه لعنت بود بر خود فرستادیم. داشتیم خفه می شدیم. ویزویز کردن فایده ای نداشت و   ما هنوز در دست توپول مپولی اسیر بودیم.

ناگهان نور شدیدی چشمان زیبایمان را اذیت نمود و وقتی به خوشتن آمدیم خود را درون گوی شیشه ای یافتیم و باز ناسزا فرمودیم ، (اینبار نسبت به پدر و مادر این انسان توپول). ما کاری جز کوفیدن خویش به دیوار شیشه نداشتیم و این کارا در راستای میل به آزادی ادامه دادیم تا اینکه چهره نورانی و کچل دو پا را در آن سوی شیشه مشاهده کردیم. توپول یا همان انسان خیره به ما شده بود و با محتویات دماغ خویش بازی می نمودندی.و در آن لحظه بود که سوالی نمود که تمام تن من به خودش لرزیدی. او بلند گفت:

- آخه تو تواین دنیا چی کار می کنی؟...واسه چی هستی؟... چیکاره ای؟... فلسفه ی وجودی تو چیه؟...

اگر من آن چند واحد فلسفه خرمگسی را در دانشگاه ویزریج پاس نکرده بودم مخمان حتما می تَرکید، اما خوشبختانه این کار مشکل را کرده بودیم و مخ نترکید . در آن لحظه فهمیدیم که با یک انسان توپولی که دچار یأس فلسفی شده طرف هستم و فاتحه ای دیگر بر ادامه زندگی خویش خواندم. تقریبا او حدود سه ساعت و بیست دقیقه و چهار ثانیه به من ذل زد و دهن خرطومی مبارک ما کف نمود . انسان به این الافی ندیده بودیم. ما هم از روی اینکه در مقابل این موجود دو پا کم نیاوریم ، مقابله به مثل کرده و با هزاران مردمک دو چشممان او را ذل زدیم تا بلکه کم بیاورد.هرچه در این مبارزه سعی و تلاش کردیم بازهم به پای این موجود نرسیدیم تا اینکه منهم دچار سوالاتی شدم. با خود گفتم:

- بابا تو دیگه کی هستی؟.... چی کار می کنی؟... تو این دنیا چه می خوری؟... چند سالته؟... بچه بودی چند سالت بود؟... اسمت چیه؟...تربچه؟... خونت کجاست ؟... تو باغچه؟... اگزیستنسیالیسم یعنی چه؟... تو هست هستی یا نیست هستی؟...؟ آب در چند درجه جوش می آید؟... دل خوش سیری چند؟...

حالا فهمیدید چرا ای کاش پایم را داخل این خانه نمی گذاشتم؟ من بدبخت خرمگس با دیدن این انسان توپول دچار افسردگی و یک نوع روشنفکری خرمگسی شدم که نگویید و نپرسید!!!!

من شب ها خواب سوالهای فلسفی خرمگسی خویش را می بینم. آخر شما انسانها فلسفه بلدید؟... من را بدبخت کردید رفت؟...

آن انسان توپول هم پس از هفت روز من بینوا را در حالی که کمی مرده بودم در آب رودخانه رها کرد. آخر یکی نیست به این آدم بگوید که ماهی را در آب رها می کنند نه خرمگس را!!!!!

بماند ما چگونه نجات یافتیم .

راستی شما هستید یا نیستید و اگر هستید پس نیستید کجاست و اگر نیستیدید اینی که هست چیستید؟

 

                                                                                                               ویزویزک

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:3  توسط ویز ویزک  | 

من آن ویزم

حرفی برای گفتن ندارم. همینیه که هست. کاریش نمی شه کرد. بازم می گم:

 ما خرمگسان این عرصه نیستیم.

یه سری ویز ویز جدید کردم تا بلکه اتفاقی بیافتد.

 

یانگولیسم (یانگوم  قصری در جواهر)

خدایا چرا اینقدر انسان موجود عجیبی است؟

چرا خرمگس اینقدر عجیب نیست؟ مگه ما چی از این(دو پا) کم داریم ؟

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییا آخه چرا؟

نوشتن درمورد حضرت یانگول یا به قول شما آدمها یانگوم کار هر خرمگسی نیست ولی منم که هر خرمگسی نیستم پس می نویسم چون اگر ننویسم یه خری می شوم مثل همه خرمگس ها.

اما یانگول:

انسان.زن. حدودا بیست و هفت هشت ساله . فرزند مادرش (اسمش را یادم نیست!)

شغل: آشپز دربار، پزشک دربار، عاقله دربار، مهندس دربار، کارشناس دربار،انسان خوب دربار، مشاور تغذیه دربار، لیلی دربار، استاد فیزیک کوانتوم دربار، لوله باز کن دربار،پیرزن خفه کن دربار، روانشناس بالینی دربار، مُلای دربار، دلبر دربار و شاه و افسر نینجانگو و در آخر پروردگار دربار. 

به نظر من خرمگس حضرت یانگول انسان فوق العاده شریفی است ،چون با این دل نازکی که دارند بعید است که خرمگسی را نابود فرموده باشند و من در همین جا آرزو می کنم که ای کاش من نیز خرمگس اتاق یانگول اینا بودم .

این زن شریف در حد تیم ملی شریف است و قابل اعتماد.اصلا این بانو یک چیز دیگری است ؛ مرام و معرفتش که به ما خرمگسان رفته است.شما ببینید این انسان خرمگس نکش چگونه شهری را و مملکتی را  الاف خویش نموده!

این زن در قسمت قبلی به درجه ای نایل شد که انسان های زن حتی در خواب هم چنین چیزی را متصور نبودند.این زن کولاک است!باحال است ! الکی که نیست !!!

شما چند فروند زن را سراق دارید که مقام سومی دربار(شغل جدید حضرت)رسیده باشد . ما باید از این به بعد او را یانگول بزرگ صدا بنماییم.یانگول بزرگ ،دلبر شاه و افسر نینجانگول.

من زبانم از بیان فضایل یانگول قاصر است.من خرمگس کی باشم که بخواهم در مورد این بانوی مکرمه وزوز کنم؟

همه باهم فریاد بزنید: یانگول

حال از محضر شما انسان های خرمگس کش چند سوال دارم ،امیدوارم با پاسخ دادن به این سوال ها مورد توجه یانگول جان واقع بشوید:

1.آیا وقت این نیست که به این پدیده جور دیگری نگاه کنیم؟

2.آیا وقت این نیست که جور دیگری به این پدیده نگاه کنیم؟

3. چرا جور دیگری به این پدیده نگاه نمی کنید؟

4.چشمهاتون را بشورید ، چرا خرمگسی به قضیه نگاه نمی کنید؟

5.یانگول چه تاثیری بر زندگی شما انسان ها گذاشته است؟

6.شما انسان ها به چه اندازه به یانگول می اندیشید؟

7.آیا مسیر حرکت زندگی شما در مسیر حرکت یانگول است؟

8. در این دنیا چقدر به یانگول پایبند هستید؟

9.بر سر عهدی که با یانگول بسته اید هستید یا نه؟

10 .شب ها در کنار بالینتان سیب می گذارید؟

11.آخر سریال را می دانید؟(اگر می دانید به ماهم بگویید)

12.اگر با من نبودش هیچ میلی.................چرا ظرف مرا بشکست یانگول؟

و بسیار سوالات دیگر که برای درک معنی حقیقی کلمه یانگول کم است.

  من به شما انسان ها توصیه می کنم که رهرو راه او باشید و کمتر خرمگس بکشید چون در آن دنیا باید به این یانگول جواب پس دهید.

و در آخر وزوز ناچیزم را با جمله ای از افسر نینجانگول تمام می کنم که گفت:

«یانگول یانگول است.»

به امید روزی که مریض شویم و یانگول را بر سر بالین خویش ببینیم.

ووووووزوزووزووزوزوزززززززززززززززززززززززووووووززوز

یا ویز

یعنی یا یانگول

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:48  توسط ویز ویزک  | 

سیاست خرمگسی

 

خسته شدم . خسته ونالان و کوفته.

دهن مبارکمان به تمامی سرویس گشته است. کم کم دارم به این نتیجه می رسم که در این کره زمین به این بزرگی، هیچ جایی برای زندگی نخواهم داشت .

جمله سختیه ولی باید اعتراف کنم که (( ما خرمگسان این معرکه نیستیم)).

بگذارید برایتان توضیح بدهم :

1 . این جمله دال بر این است که من خرمگس به این بزرگی با این همه ویز ویز کم آورده ام.

2.از چی کم آوردم؟ عرض می کنم خدمتتان.

3.من بدبخت فلک زده گیر انسان هایی افتادم که  حتی اندازه من هم شعور ندارند و از جهت فکری جزء دسته ناآگاهان قرار می گیرند.

4. اسم این پست  از آن جهت که حرف ساسی بزنم ، سیاسی نگذاشتم. چون من خرمگس هم می فهمم حرف سیاسی زدن یک جور خودکشی ساده و بی دردسر می باشد.فلذا از آنجا که ما در این معرکه جایی نداریم ،مجبوریم حرف های سیاسی خویش را به صورت ویز بیان کنیم:

اِویییییییییییییییییزویزویزویزویزویزویزویزووووووووووووووویزویییییوزویزاحمدیویییییییییزویزز ووووووووویز نژادو  وویییییییییییییییییییییییییز هاشمی ویییییییییییییزویزویزویزویز رفسنجانیییییییییییییییییییییییییییوزیوزویزوویززززززززززززز حدادوووووووویزویزویز  عادل وییییییییییییییزویوزوزززززززززززززززززززززززززویزو ویزااااااااااااااااا.....................................

5. هرکس که حرف های سیاسی مارا فهمیده ،باید بداند که کار بدی کرده و با زندگی خویش بازی خطرناکی نموده . پس سعی کنید نفهمید.

6.اصولا سیاست، بازی هیجان انگیزی است که ما خرمگسان را نیز وسوسه می کند.

7. سیاست معرکه انسان هاست. و من خرمگس نوعی، الاف این معرکه هستم.

8. ولی خداییش این سهمیه بندی بنزین  نامرد ، باعث مرگ ومیر بیش از حد ما خرمگسان شده.

آقا جون بنزین نداری چرا اعصابت داغونه؟ چرا اینقدر نامرد خرمگس می کشی؟ من خرمگس چه گناهی کردم که باید نابود بشم؟ بنزین نیست خوب نیست چرا یه ویزویز اینقدر عصبانیت می کنه؟

تو رو خدا یکم آدم باشید! ما ها که بنزین را سهمیه بندی نکردیم!!!عجبا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

9.من با جون خودم بازی کردم.

10.حلالم کنید.

11. الان من مُردم . داغم ، هنوز نفهمیدم... ویزویز ........................وی....................و...................ز.

 

                                                                                   مرحوم ویزویزک

+ نوشته شده در  ساعت 22:27  توسط ویز ویزک  | 

بون هیچ شرحی:

کدام یک به فکر لایه آبکش شده( ازن)است؟

 توجه :«لطفا به وجدان خویش مراجعه شود!» 

+ نوشته شده در  ساعت 17:21  توسط ویز ویزک  | 

ویز بر شما
که باز هم به سراق این کلبه خرمگسی آمدید.
می دانم که دلتان (حتما) برای من تنگ شده بود اما چه کنیم با این دنیای انسانی که دهان مبارک من خرمگس را نیز سرویس نموده.
شنیده ام شما انسان ها تخصص دارید که به همه چیز جز خودتان فکر کنید و دیده ام چه گونه در مورد تمامی اتفاقات کوچک و بزرگ نظر می دهید و خویش را منجی هر سوال کننده ای می دانید.این بیماری مخوف شما به جان من خرمگس هم افتاده و دیرگاهی آتش ویزویز کردنمان خاموش گشته بود.حال پس از روزهای تکراری بی روح و ناخرمگسی برآن شدم که باز هم ویزویز نماییم.
پس ویزویزویزویز...........................................................
قلعه حشرات/اثر ویزویزک/ قسمت اول
«ویزون» یک روز از خواب بیدار شد و شب همان روز باز هم خوابید.این کار سیصد و شصت و چهار بار تکرار شد تا اینکه یک روز صبح از خواب بیدار نشد.او مرده بود.به همین سادگی یکی از خرمگس های عالم آفرینش کم شد و این مرگ باعث شدتا فرزند او «ویزویزک» ناراحت شود.
ویزویزک که تا به حال مادر خویش را ندیده بود. از همان لحظه تولد با صدای ویز ویز پدر حیات را شروع کرده و در جنگلی خیلی بزرگ و سر سبز ویزویز کردن را یاد گرفته و راه و رسم یک خرمگس نجیب بودن را از پدر وارسته خویش آموخته بود.
او پس از پدر، خرمگسی تنها شد، میان خیل عظیمی از خرمگسان. و به همین دلیل او برای اولین بار با مقوله ای به نام فکر آشنا شد.ویزویزک درون ذهن خویش تحولاتی غریب احساس می کرد و نمی فهمید که چرا یکدفعه این طور شده است.پدر هم در این مورد هیچ به او نگفته بود. ویزویزک چند ساعتی تو کف ماجرا مانده بود و هی ویز ویز می کرد تا اینکه تحملش تمام شد و احساس بدی پیدا کرد.او به این نتیجه اسف بار رسیده بود که مرضی لا علاج گریبان گیرش شده است و همانند پدر بزرگوار ، ویزویزهایش به سر رسیده و او هم از آفرینش کم خواهد شد.
بدبخت فلک زده ، دِپرس شد . ویزویز کردن را کنار گذاشت و به دنبال کشف مجهول سرگردان به راه افتاد.او نمی فهمید که این چه چیزی است که در کله اش به وجود آمده و چرا پس از آن، اینهمه ترسو شده است و پرواز کردن برایش اینقدر مشکل.ویزویزک سرگردان نارحت آلوده از میان درختان سربه فلک کشیده می گذشت و هیچ حشره ای صدای ویزویز او را نمی شنید.
وقتی خواست از کنار چشمه رد بشود ناگهان در روبروی خویش (ویزنگ) دوست قدیمی خویش را دید که بروی شاخه ای از حال رفته بود به پشت افتاده بود. شتابان خودش را به او رساند و اورا به رو برگرداند و کمی تف به صورتش پاشید تا بهوش بیاید.ویزنگ کمی تقلا کرد تا باالاخره چشم خرمگسی اش روشن شد و خود را در کنار دوست شفیقش ویزویزک یافت . ویزویزک ویز کرد و گفت:
- ویزنگ ... چه مرگته؟... چه کردی با خودت؟... چه بلایی بر ویزت آمده؟... ویزنگ با من حرف بزن... من را تنها نذار... نرو... نمیر... نمیر... تو رو به جون ننه خرمگست... نمیر...
ویزنگ که ویزویز های ویزویزک عصبانی اش کرده بود رو به او ویز بلند کشید و گفت:
- خفه خون بگیری الهی... مرتیکه خرمگس... کی گفت دارم می میرم؟... مرده شور آن ویزت را ببرم... ویز مرده... یه لحظه خفه ویز بگیر تا بهت بگم...
- آخیش داشتم ویز می شدم ... تو بهترین ویز من بودی ... من را تنها نذار ... من دپرسم ... مرض گرفتم ... بابام ویز رحمت را سرکشیده ... پشت من را خالی نکن ...من را تنها نذار...
- آآآآآآآخ ... عجب خرمگس خری ... هوی من زنده ام ... بنا هم نیست با هم باشیم ... خیلی ممنون که اعصاب من را متلاشی فرمودید ... داشتم با خیال راحت می مُردم ... منم مریض شدم بهت پیشنهاد می کنم از من فاصله بگیری ... مرضم واگیر داره ... کشنده است ... هیچ امیدی دیگه ندارم...من باید بمیرم...
- خدا ویزم بده ... تو هم مرض داری ... می دانی چیه ؟... مرض من با تو خیلی فرق می کنه ... توی مغزم یه چیزی وول می خوره ... یه جریاناتی تو سرم به راه افتاده ...مثلا قبلا با سر می رفتم لای پشکل ولی حالا یه چیزی توی سرم می گه اینکار را نکن احتمال داره خفه بشی خطرناکه... من مریض شدم ... فکر کنم مثل تو کشنده باشه...من را تنها نذار...
ویزنگ لحظه ای خشکش زد و رو به دوستش خیره شد و گفت :
- تو هم مثل منی ... هردوتامون یه مرض داریم ... زنبورها به این مرض می گن( فکر)... من و تو فکر داریم ... من تو داریم نابود می شیم ... داریم می میریم... پس بیا با هم خودکشی کنیم ... بیا..
ویزویزک با ترس گفت:
- خودکشی نه ... نه ... نه ... من از مردن می ترسم... حتما این مرض دوا داره ... حتما ... من وتو باید امید داشته باشیم ... امید خرمگسی ... ما نجات پیدا می کنیم ... چطوره بریم پیش آخوندک ... توی درخت بید مطب داره شاید دوای درد ما را داشته باشه...
- نه ... من تو رفتنی هستیم ... این سرنوشت شوم ماست ... ما خواهیم مرد... با هات شرط می بندم... من وتو دیگه ویز نداریم...
- به خاطر من بیا امید داشته باش ... من مطمئن هستم که پیروز می شویم ... ما می توانیم ... هی ویزنگ ... ما می ویزیم و می توانیم ... دستت را به من بده تا به سوی امید بویزیم ... بیا ای یار من...
- تو روح این شاعرانه حرف زدنت ...من را خر کردی... باشه بریم ... یه جای دیگه می میریم... بریم که از دستت راحت شم...
وآن دو پرواز کردند و پرواز کردندو پرواز کردندو بازم پرواز کردندو تا به مطب دکتر آخوندک رسیدند.

پایان قسمت اول


+ نوشته شده در  ساعت 14:10  توسط ویز ویزک  | 

با عرض ویز نسبت  به منتظران جان به لب رسیده .

خوب منم امتحان داشتم . نکنه فکر کردید فقط خودتان امتحان دارید ؟... هان؟ ... یک سوال خرمگسی برای مغز های به اصطلاح پیشرفته شما آدمها، بسه. خرمگس نیستید که بفهمید ، حق دارید . اگه خرمگس بودید و نگاهی به اوراق امتحانی ما می انداختید ، آنوقت می فهمیدید  که هر خری جلوی این سوالات مگس می شود ... باور کنید ... فکر کنم که باور نمی کنید ... باید برای شما انسان های ظاهربین دلیل و مدرک آورد ... خوب اینم مدرک :

(نمونه سوال امتحان انسان شناسی ، سطح دو ویزتُرا یا به قول آدمها دکترا)

 

1 . انسان ها چرا اینقدر ویزند؟

الف: از بس که ویزند        ب: از بس که آدم اند      

 ج: از بس که خرمگس نیستند         د: از بس که جان ندارد ...مُرد.

 

2.بنابر نظر« ویزیشتن» برخورد دو انسان با هم چه نتیجه ای دارد؟

الف: منجر به تولد یک نوزاد انسان دیگر می شود.        ب: دو انسان هیچگاه با هم برخورد نمی کنند.

ج: کار به فحش وفحش کِشی می کشد .                د: دو انسان با هم برخورد می کنند.

 

3.کدام نامرد پدر سوخته ای (لعنت خدا بر او باد) پیف پاف را اختراع کرد ؟

الف: آنتوان چخوف که نبود ، حتما یکی دیگه بوده!                 ب: بچه بابای پدر سوخته

ج: مخترع پیف پاف                           د: فرقی ندارد ، اگر او اختراع نمی کرد یکی دیگر آنرا اختراع می کرد.

 

4. برای ذله کردن انسانی که در خوابی شیرین است ، کدام گزینه بهتر است ؟

الف: نوک دماغ او نشسته و دستان خویش را محکم پاک کنیم.         

ب: محل به او نگذاریم تا بفهمد که هیچ ارزشی ندارد.

ج: از گوش چپ او وارد و از گوش راست او خارج شویم.

د: گزینه دال صحیح است .

 

«سوالات تشریحی»

1 . درجمله« ویزویز ویزان ویز  وییز وویز ویزز ویز وییزویزووون ویزات» 28 راه حل برای کشتن یک انسان فهیم بیان شده است ، آنهارا بنویسید.

 

2. در جواب یک انسان که به خرمگسی  ناسزا می دهد چه باید کرد؟آن کار را بکنید.

3. فرض کنید که یک انسان فاقد شعور با یک مگس کُش به دنبال شما افتاده است ، بهترین راه برای مُردن چیست؟

 

4. شعر زیررا یک انسان بی فرهنگ شاعر در مورد خرمگس ها گفته است . هرچی فحش بلدید در مورد این شعر بنویسید؟

تو که ویزویز می کنی هر روز هر شب          چرا ویز ویز می کنی هر روز و هر شب؟

مگه خودت ناموس نداری هر روز هر شب         چرا ناموس نداری هر روز و هر شب؟

برو جای دگر ویزویز کن هروز و هر شب       چرا نمی ری جای دگر ویزویز کنی هر روز هر شب؟

 

·        اینم چند نمونه از سوالات ما.دید خرمگس می خواد؟ اگه خرمگسید جواب بدید ... منتظر پاسخ های شما می مانم .

                                                                    

                          بازم از دوستان خرمگسی از دیر کردنم ویز می خواهم

                                                       بی ویز نمونی

                                                           ویزویزک

 

  

+ نوشته شده در  ساعت 22:20  توسط ویز ویزک  | 

تاریخ خرمگسی.1

فلسفه پیدایش خرمگس

در مورد اینکه نام واصولا خود خرمگس از کی پا به عرصه سیمرغ نهاده اقوال ویزی (مختلفی) هست،که ما با تحقیقی جامع و حیاتی به نتایج حایز ویزی( اهمیتی) دست پیدا نمودیم.

حال برای اینکه شما ویزان (دوستان) خرمگسی هم بی ویز( بهره) نباشید ،به طور ویزیده(چکیده)این ویزایل  (مسایل) حساس و تاریخی را ویزور (مرور) می کنیم:

* در کتاب «ویزالممالک» آمده است که:« در ایام خیلی ماضیه، در یاردانقلستان، مگسی بوده است،خر. این مگس خر که گاه به او الاغ هم گفته می شده دارای هیکلی همانند آرلوند و قامتی همانند مایکل جردن خان بوده است.اما در مورد شعور و فهم که اندازه آدمی هم فاقد آنها نبوده ولذا به دلیل اینکه در آن ایام مگسان به آدمیان خر می گفتند ، بر آن مگس هم لفظ خر نهاده گردید و به او گفتند: خرِ مگس.»

* در کتاب «ویزعشاق» اثر ویزمست آمده است که « هیچ اطلاعی از به وجود آمدن این نام در دسترس نمی باشد»

* در کتاب وزین «ویزناک» اثر گورباچوف آمده است که :« چند وقت پیشا یه مگس بوده مثل خر راه می رفته، مثل خر می خوابیده، مثل خر می خورده، مثل خر می خندیده، مثل خر می فهمیده ، مثل خر عر عر می کرده ، مثل خر می جیشیده ، مثل خر جفتک می انداخته، مثل خر نگاه می کرده و مثل خر ، خر بوده.با تمام این اوصاف خوب اگر عمه من هم آن را می دیده بهش می گفته خرمگس.»

* درکتاب خیلی وزین«گلستان سعدی» هیچ چیزی در این مورد نیامده است.

* در کتاب «ویزویزان» اثر مرحوم نویسنده اش آمده است:« اینکه خرمگس، خرمگس نامیده شد بر می گردد به دورانی که مگس ها خیلی بی تربیت بوده اند و قشر اندکِ روشنفکرانشان از دست این جماعت در عذاب. مگسها به خاطر همین بی فرهنگی و بی ادبی وبی لوسی به روشنفکران جامعه خویش خرمگس می گفته اند.(چقدر بی روشنفکرانه!!!)».

* درکتاب« کیمیای ویزویز» اثر استاد ویز، آمده است : « خاک بر سر مگسان، خاک بر فرقشان،خاک بر ویزویزشان، آخر این چه بود که بیرون انداختند؟ این مگس است یا خر؟ آخر شما ها که شبیه سازی بلد نمی باشید غلط می فرمایید شبه سازی می کنید.یعنی خاک دو عالم به سرتان بادا.» .

* در یکی از کتب مطلب بسیار مهمی آمده مه متاسفانه اسم کتاب و نام نویسنده را یادمان نمی آید،ولی مطلبش خیلی مهم بوده.

* در کتاب «ویزینوس» اثر مورخ شهیر رومی ویزدوت نیز آمده است که:«هرکول مگس ها نامش «خیروتاکالوموگوس» بوده که کارهای بسی مشکل همانند رد شدن از لای پره های پنکه در حال حرکت و سقوط آزاد در... می کرده و بوی گند شهرتش تمامی دنیا را برداشته بوده. به خاطر این شهرت، اسم سختش کمکم تقلیل یافت تا به این اسم کنونی رسید.

سیر تقلیل یافتن اسم:

خیروتاکالوموگوس > خیرو تاکالوموگس > تاکالو ماکالو >  خیرو ماکالو >  خیر و شر > آلفرد هیچکاک > خیرو مگوس > خیرگوس > خ >خرگوس >خرگوش >  خرمگوس >  خیروتاکالوموگوس > خرمگس.

* در خیلی از کتاب های دیگر خیلی مطالب ویز(جالب) دیگر هم آمده که فعلا ویز(حال) نداریم.

.بی ویز نمونی.

ویزویز

 

  

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:0  توسط ویز ویزک  | 

ویز همتون رو عشقه

فکر نمی کردم آدم ها هم از این مرام ها داشته باشند.رگه هایی از خرمگس بودن رو می شه پیدا کرد.

دمتان ویز

 

وییییییییییییییییییزویز ویییییییییییییییییییز ویز ویز ویز وییییییییییییییییییییییز ویززززززززززززززززززززز ویییییییییییییییییز وییییییز ویز وی زززززززززززززززززز ویز

ترجمه:

1.اول از همه به افتخار تمامی دوستان خرمگس خویش که سری هم به ما زدند یک ویز بلند:

ویییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییز

2.فکر نمی کردم مبارزه با انسان ها اینقدر سخت باشه.انسان ها آدم های عجیبی هستند.باید بیشتر ویز ویز کنم.

3.اخطار: نسبت به آدمهایی که صدای دلنشین ویز ویز ما خرمگس ها و برادران کوچکمان مگس ها حساسیت دارند،عرض می کنم که حواسشان را جمع کنند و دور هرچی پیف پاف و مگس کشه یه ویز قرمز بکشند.این نکته را هم ویز گوشتان کنید که هر عملی عکس العملی دارد.آخه اگر به فکر ما نیستید به فکر آن لایه لامسب ازون باشید که روز به روز از انسانیت شما بهره می برد و گشاد تر می شه.

«ای انسان آدم شو »

4.فعلا همین جور دارم اعلامیه صادر می کنم . طرح های خرمگسی زیادی برای این«ویزلاگ» دارم. منتظر باشید.من از این ویز ها نیستم که به هر ویزی بلرزم. من خرمگس هستم .ویز ویزک.

                                                                                           ویزلاً

                                                                                           یعنی

                                                                                      فعلاً بای بای

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:29  توسط ویز ویزک  |